شايد يك مثال حرفم را گوياتر كند. خودم را مجبور ميكنم كه ابتدا سري به پروسه چند ماه اخير جنبش دانشجويي بزنم
همه چيز نكبتي از پروژه نشريات جعلي در دانشگاه اميرکبير شروع شد. پروژه اي كه دانشجوها داشتن تاوون اعتراضشون رو به احمدي نژاد پس ميدادن، حالا بيشتر از چهار ماهه كه زير شكنجه، هر طوري كه فكرش را بكني و نتوني فكر كني و به عقلت هم نرسه قرار دارن! آره احمد و مجيد و احسان دارن لحظه به لحظه توي انفرادي ثانيه ها رو ميشمرن، اينطوري نيست كه مثل من و تو راحت يك ساعت تموم بشه! تا حالا گير افتادي؟؟ اونجا كه آدم از همون لحظه اول آزادي رو با تموم وجودش حس ميكنه و اونوقته كه ميفهمه معني ازادي به معني واقعي اون چيه نه فقط براي زندانش بلكه بيشتر براي بيرون زندان چون وقتي توش هستي متوجه نيستي ولي وقتي توي قفس حسي بيشتر متوجه ميشي وقدر و شان آزادي رو ميدوني و ميفهي كه براش بايد همين قفس روهم تحمل كني !داشتم ميگفتم، ماجرا از 20 آذر شروع شد و تا حالا ادامه داره و معلوم هم نيست تا كي كش پيدا كنه ، همين امروز هنوز ما در گير و دار و تب و تاب آزادي بچه ها براي اول مهر هستيم و خودمونو به هزار درب براي آزادي اونها ميزنيم اما روزانه شاهد باز هم اخراج باز هم تعليق ترم بازهم احضار و باز هم تهديد و فشار هستيم. هنوز زخم دانشجويان التيام نيافته تاول ديگري از اين زخم ناسور گشوده ميشود.
فكر ميكردم وقتي دانشگاه فعال بود, هيچوقت اينطوري نمي تونستند به سادگي همه كارهاشون رو وقتي ما حضور داشتيم پيش ببرند، بالاخره هر طوري بود جلوشون ميايستاديم. پشت هم رو داشتيم اعتراض ميكرديم و از اعتراض خودمون جون ميگرفتيم و باز روز بعد حرفمون رو بالخره پيش ميبرديم، خوب بالاتر از سياهي كه رنگي نيست! هست؟
18تير يادته، عليرغم تعطيلي خيلي از دانشگاههاي كشور ولي بخاطر حضور فعال و منسجم خودمون در دانشگاهها و خوابگاهها, تونستيم با مجموعه اقدامات و حركت هاي مشترك, بعد از يك ماه, بچه هاي تحكيم رو آزاد كنيم. آدم حس مي كرد با ديدن اسم خود و دوستانش زير بيانيه ها و پتيشن ها, در اعتصاب ها و اعتراض ها و ...يك پشتگرمي داره و از پس اينها بر مي ياد. اما متاسفانه در تعطيلات تابستاني و بطور خاص در مردادماه كه اكثر بچه ها به شهرستان ها برگشته بودند و دانشگاه هم تعطيل بود, از اين موقعيت سوء استفاده كردند و فشار را بيش از پيش وارد كردند.
فكر كنم تا حدودي تونستم منظورمو برسونم. البته خودم ابتدا اين به ذهنم مي زد كه با توجه به حكم هاي اخير و مهم تر از آن ادامه زنداني بودن بچه هاي پليتكنيك چطوري مي شه رفت دانشگاه و در كلاس نشست و به درس هم گوش داد؟ وقتي يك گوشه ذهن من متوجه احمد است يك گوشه متوجه احسان و يك گوشه متوجه حميد ياد حرفهاشون خنده هاشون و ياد گلبرگهايي كه به اسم نشريه اونها روي تابلو ها جاي ميگرفت!! دلم براي همه چيز تنگ ميشه و دلم براي راه رفتن اونا تنگ ميشه فكرش را بكن چهار ماهه تو انفرادي چرا؟؟
وقتي به اين فكر ميكنم بغضم ميگيره ولي باز به اين فكر ميكنم كه نبايد بگذارم اتفاقا دانشگاهي رو كه دانشگاه اونا بوده، و هميشه سنگر آزادي بوده با عدم حضور فعال من و ما خالي بشه نبايد اجازه بدم و بديم كه در فضاي ياس و نااميدي بدست ديگري بيافتد. واقعيت اينه كه صداي مظلوميت دوستان دانشجومون اينطوري اتفاقا ميشه بلند وبلندتر به گوش همه رسوند و با حضور فعال خودمونه است كه مي شه جاي اونها رو پركرد حقش شون رو بجا آورد.
وقتي اينطوري به قضيه فكر ميكنم وقتي اينطوري به مسائل نگاه ميكنم ديگه نميتونم بشينم فكر كنم و غصه بخورم و غر بزنم و ... سنگ ها رو محكم لگد بزنم، ودفترم رو خط خطي كنم، صفحه كامپيوتر رو اينقدر بچرخونم كه همه صفحه رو دايره هاي رنگي پر كنه و هزار جور عصبانيتمو ابراز كنم، من بلدم مثل اونا ميتونم خودمو جاي اونا بذارم و همون كاري كه ميخواستن بكنم! فكر ميكنم اگه اونا بيرون بودن چيكار ميكردن حتما پرشور و شر مثل هميشه اول سال رو شروع ميكردن پس منم ميكنم، از دست نميدم اجازه هم نميدم كه نااميدي بيشتر از اين توي وجود من لونه كنه، من براي اومدن اونا اقدام ميكنم، از فردا همه جا رو پر ميكنم از شعار :
نه به احضار نه به اخطار نه به زندان
دانشجو زنداني آزاد بايد گردد