آن كه باد مي كارد, توفان درو مي كند
حسين اخوان توحيدي
اين روزها بازارهاي تهران و شهرهاي مهم ايران, ازجمله بازار تبريز, مشهد, اصفهان و... براي مقابله با برقراري مالياتهاي كمرشكن و سياستهاي اقتصادي تورّم زاي دولت احمدي نژاد به پاخاسته اند و براي استيفاي مطالبات خود دست همياري و اتحاد به هم داده اند و دستگاه سركوب هم در مقابله با پايداري بازاريان سراسر ايران كاري از پيش نبرده است و سرانجام احمدي نژاد ناچار شده است كه به خواستهاي بازاريان تن بدهد
به گزارش خبرگزاري فارس در روز 29 مهر 1387, احمدي نژاد در مراسمي زير عنوان «روز ملي صادرات» اعلام كرد؛ «در حال تنظيم لايحه يي هستيم تا اجراي قانون ماليات بر ارزش افزوده را يك سال به تعويق بيندازيم و اين لايحه را به مجلس خواهيم فرستاد». اين خبرگزاري ضمن اعلام اين خبر به اولين عقب نشيني بي نتيجه احمدي نژاد نيز اشاره كرد و افزود: «در پي اتفاقات اخيري كه در بازارهاي برخي شهرهاي كشور و تعطيلي آنها در پي اجراي قانون ماليات در ارزش افزوده افتاده بود, رئيس جمهوري دستور توقف دو ماهة اجراي اين قانون را پيشتر صادر كرده بود», اما, اين عقب نشيني كه براي فرونشاندن خيزش بازاريان صورت گرفته بود دردي را دوا نكرد و دولت «پاسداران» مجبور شد كه به كلي از اجراي آن دست بكشد.
اين پيروزي اميدبخش خاطرات آن روزهايي را به يادم آورد كه به قول حافظ, «اين نودولتان», تازه عباي ولايت به تن كرده و در برابر مردم شمشيرها را از رو بسته بودند و براي اِعمال فشار بر مردم و ازجمله بر بازاريان, حدّ و مرزي نمي شناختند.
در سال 1358 يك پارچه فروش خرده پا به نام حاج عباس را به جرم گرانفروشي به 25 ضربه شلاق در ملاٌ عام محكوم كردند. پارچه فروش بينوا را روبه روي سبزه ميدان بر نيمكتي خواباندند. حاج محمد لبّاف كه بعداً در زندان اوين براي ملاقاتيها وقت مي داد, حكم را قرائت كرد. ماٌمور اجراي حكم به حاج عباس 25 ضربه شلاق زد و اين صحنه دلخراش از تلويزيون هم پخش شد. او پس از گفتن «بسم الله القاسم الجبّارين» شلاق را با شدت هرچه تمام تر بر پيكر حاج عباس فرودآورد و نعره آن نگون بخت به هوا برخاست. صحنه عجيبي بود. گويي بي كم و كاست تكرار صحنه يي بود كه هفتاد سال پيش از آن در نزديكي همان مكان, بازاري خوشنامي را به نام سيدهاشم قندي, به همين جرم گرانفروشي, به تخت شلاق بستند و شلاق زدند.
به علت جنگ روس و ژاپن در سال 1905, قند كه از روسيه وارد مي شد, كمياب و گران شد. علاءالدوله, حاكم تهران, در روز 20آذرماه 1284 براي ترساندن بازرگانان و جلوگيري از خيزش بازاريان, كه وقوع آن نزديك بود, دستور داد سيدهاشم قندي را, كه مردي سالخورده و نيكوكار و از بازرگانان خوشنام تهران بود, به فلك بستند و به پاهايش چوب زدند. پسرش را نيز كه در تلاش براي آزادي پدرش بود, بدون هيچ گناهي «پانصد چوب به پاهايش زدند». البته اين چوب و شلاق زدنها دردي را دوا نكرد و جنبشي را كه از بازار تهران شروع شده بود, نتوانست از حركت بازدارد و يك سال بعد به پيروزي رسيد و صدور فرمان مشروطه را به مظفرالدين شاه قاجار تحميل كرد.
حاج عباس را, در ظاهر, به جرم فروش پارچه با قيمت متري 15ريال گران تر از حدي كه مي بايست مي فروخت, شلاق كش كردند, اما, اصل ماجرا چيز ديگري بود. آن روزها گردانندگان گروه «مؤتلفه» كه در پي قبضه كردن قدرت در بازار بودند و «دادگاه امور صنفي» را هم مي چرخاندند, با صدور چنين احكام ظالمانه يي مي خواستند از بازاريان زهر چشم بگيرند و به آنها حالي كنند كه فرمانروايان اصلي بازار كي ها هستند و شيشه عمر بازاريان در دست چه كساني است.
دادگاه امور صنفي را كساني مانند سيدتقي خاموشي, حبيب الله عسكراولادي, حاج سعيد اماني (پدر همسر بادامچيان), اسدالله بادامچيان, مرتضائي فر و... مي چرخاندند و چند آخوند حكومتي هم در آنجا بودند كه مو را از ماست مي كشيدند.
در سال 1358, در همان «بهار آزادي», اولين اقدام مؤتلفه يي ها به راه انداختن «سازمان اقتصاد اسلامي» بود. مدير عامل آن علي اصغر رُخ صفت بود و سهامدارانش بهشتي, علي اكبر هاشمي رفسنجاني, سيدعلي خامنه اي, باهنر, موسوي اردبيلي, حاج سعيد اماني و چند تن ديگر بودند.
گردانندگان گروه «مؤتلفه» ميدان را براي چنگ انداختن بر منابع درآمد باز ديده بودند و يكّه تازي مي كردند. مثلاً سيدمحمود ميرفندرسكي, از مؤسسان «مؤتلفه» برگ امتياز واردات برنج آمريكايي را از وزارت بازرگاني گرفته بود و همان برگه را به چندين ميليون تومان فروخته بود. او به اعضاي «مؤتلفه» مي گفت اگر مي خواهند شركت بازكنند براي اين كه گزَك به دست «التقاطي ها» (مجاهدين خلق) و چپي ها ندهند, سعي كنند شركت به نام اقوام نزديكشان باشد نه خودشان. مي گفت ما داريم كاسبي مي كنيم و در حديث است كه «الكاسب حبيب الله».
«مؤتلفه» يي ها جواهرات و عتيقه جات كاخهاي سلطنتي را در اختيار گرفته بودند و آن را جزء مايملك خود مي شمردند و با كلاه شرعي يي كه درست كرده بودند آنها را به حراج گذاشته بودند. مي فروختند و حاصلش را مثل شربت گوارايي سرمي كشيدند. مثلاًِ فرشهاي گران قيمت كاخهاي سلطنتي را كه مصادره كرده بودند, عصرها ساعت چهار بعد از ظهر در فروشگاه فردوسي تهران حراج مي كردند. سيدمحمد رخ صفت آن ها چوب مي زد و هركس گران تر مي خريد به او مي داد. البته از قبل قرار و مدارها را گذاشته بودند و فرشها به دست آنهايي مي رسيد كه از قبل مشخص شده بودند و آنها هم به همديگر پاس مي دادند. فرشها دست به دست مي گشت. آن هم در دست تعداد انگشت شماري از وابستگان به گروه «مؤتلفه».
حاج احمد قديريان, شوهر خواهر اسدالله بادامچيان (كه مدتي معاون اسدالله لاجوردي در زندان اوين بود), قبل از انقلاب در چهارسوق بزرگ, نزديك مسجد بزّازها عطاري داشت و فلفل و زردچوبه و سماق و اين جور جنسها مي فروخت. در دهه 40 ورشكست شد. مدتها از دست طلبكارها مخفي شده بود و از مخفيگاهش بيرون نمي آمد. مي گفتند شبها توي تاريكي از مخفيگاه بيرون مي آيد تا از دست طلبكارها در امان باشد. چكهايش برگشت خورد بود و طلبكارها حكم جلب او را گرفته بودند و ركيك ترين ناسزاها را نثارش مي كردند و از دست اسدالله بادامچيان هم كاري ساخته نبود و هنوز ثروتهاي بادآورده انقلاب نصيبش نشده بود و دمش به دم حكومت وقت گره نخورده بود. بالاخره, حاج سعيد اماني و چند تن ديگر از بازاريان با طلبكارها صحبت كردند و قرار شد تومني سه ريال به طلبكارها بدهند. به اين طريق بدهي حاج احمد قديريان پرداخت شد و او دوباره به ميان بازاريان برگشت. همين شخص بعد از انقلاب از بركت چپاول عتيقه جات كاخهاي سلطنتي در خيابان فردوسي مغازه عتيقه فروشي داير كرد و در اندك مدتي ميلياردر شد. او هم مثل بقيه غاصبان حق مردم, بي آن كه در راه به ثمررسيدن انقلاب از دماغش خوني بيايد, از صاحبان انقلاب شده بود و دستش در همه جا باز بود. در سال 57, قبل از پيروزي انقلاب گويا چند بار بهشتي (آيت الله راسپوتين) را به خانه اش رسانده بود و همين «ازخودگذشتگي» او را به دايره تصميم گيران انقلاب نزديك كرده بود و نانش را در روغن فروبرده بود!
(سید محمد بهشتی ـ اسدالله لاجوردی)
البته چه ديروز و چه امروز, گردانندگان گروه مؤتلفه بر مراكز اصلي بازار چنگ انداخته بودند. مثلاً, يكي از گردانندگان اصلي «انجمن اسلامي اصناف» فردي است به نام حاج احمد كريمي كه قبل از انقلاب در محله پاچنار تهران, كوچه فرّاشباشي, در يك فرش فروشي شاگردي مي كرد. پدرش در قم پاسبان بود. او سه برادر دارد. يكي از برادرانش به نام علي, در رژيم شاه استوار شهرباني بود و بعد از انقلاب, همراه صادق خلخالي به كردستان رفت و در جنايتهاي خلخالي در كردستان همدست او بود. در يكي از عكسهاي معروف آن دوره همين علي كريمي با پيراهن آستين كوتاه سفيد در حال تيرخلاص زدن به يكي از تيرباران شدگان است.
حاج احمد كريمي و دو برادرش محمد و اكبر در زندان اوين ماٌمور شكنجه و كشتار زندانيان سياسي بودند و جنايتهاي بسياري به دست آنها صورت گرفته است. محمد كريمي در تابستان سال 1367, در گرماگرم قتل عام زندانيان سياسي, به يكي از دوستانش گفته بود: ديشب در زندان اوين بوديم. چكمه پايمان بود. مجاهدين را, چه زن و چه مرد, از سلولها بيرون آورديم و همه را تيرباران كرديم. خون تا بالاي چكمه هايمان بالا آمده بود. او با افتخار اين جنايت را تعريف مي كرد.
اكبر كريمي, برادر ديگر حاج احمد كريمي, در سال 58 و 59, جزء باندهاي چماقداران بود و در سال 1360 نيز در زندان اوين, از شكنجه گران زيردست لاجوردي ـ «قصاب اوين», و از هر جنايتي در حق زندانيان سياسي روي گردان نبود.
حاج احمد كريمي از گردانندگان گروه «مؤتلفه» و از دوستان علي اكبر ناطق نوري است.
علي اكبر ناطق نوري, كانديداي سيدعلي خامنه اي در انتخابات خرداد 1376, هم در چپاول جواهرات و عتيقه جات قصرهاي سلطنتي, از سردستگان بود و از اين راه هم به ثروت كلاني رسيد و هم خانه كاخ مانندش با كلكسيون بي مانندي از گرانبهاترين اشياء عتيقه ربوده شده از كاخهاي سلطنتي مزيّن گرديد.
در اواخر خرداد سال 1358, از من به عنوان يكي از برگزاركنندگان مراسم سالگرد دكتر شريعتي دعوت كرده بودند. انجمن ها و جريانهاي مختلف گردآمده بودند تا براي برگزاري هرچه باشكوه تر مراسم سالگرد دكتر شريعتي با هم تشريك مساعي كنند. نشست مشورتي در ساختماني برگزار مي شد متعلق به هاشم صباغيان در خيابان تخت طاووس.
طبقه اول اين ساختمان در اختيار حبيب الله پيمان بود كه سرگرم تئوريزه كردن اقدامات خميني و روحانيت مبارز و بند «ج» بود در نشريه يي به نام «امّت», كه در همان روز چند نسخه از آن را هم به من داد. او از طرفداران پروپاقرص خط امام بود و حرفهاي خيلي خيلي «علمي» را به تنور مي چسباند. مي گفت: اگر مجاهدين ميتينگ و مراسم و راهپيمايي برگزار نكنند و صدايشان بلند نشود حزب اللهي ها تحريك نمي شوند كه به آنها حمله كنند و زد وخورد پيش بيايد. و نيتجه مي گرفت كه مجاهدين خلق عامل اصلي درگيريها هستند و اقداماتشان باعث تحريك گروههاي چماقدار مي شود. نتيجة اخلاقي چنين تئوري بافي اين است كه دربرابر زور و اجحاف و قلدري بايد كوتاه آمد و براي اين كه قلدرها تحريك نشوند بايد در زير بار آنها رام و سر به راه بود. اگر كسي دربرابر زور و ستم ايستاد و ايستادگي نشان داد بايد او را محكوم كرد كه خواب ستمگران را آشفته كرده است. بايد رام و مطيع بود و ميدان را براي ستم پيشگان بازگذاشت كه تا هر جا كه مي توانند تسمه از گُرده مردم محروم بكشند و دمار از روزگار آنها برآورند.
در آن نشست مشورتي, از طرف «حزب جمهوري اسلامي», اسدالله بادامچيان و حسن غفوري فرد آمده بودند. بادامچيان از شركت كنندگان خواست كه خود را معرفي كنند و بگويند از طرف كدام گروه و جرياني در اين نشست شركت كرده اند. در اين نشست نماينده يي از طرف مجاهدين خلق شركت نداشت. نمي دانم كه آنها را به اين مراسم دعوت كرده بودند يا نه. اما قدر مسلّم آن بود كه آن روزها حزب جمهوري اسلامي و مؤسس و كارگردان اصلي آن ـ بهشتي ـ نسبت به مجاهدين حلق كينه شديدي از خود بروز مي دادند. حاضران خود را معرفي كردند. بادامچيان رو به من كرد و گفت: شما از طرف كدام جريان سياسي در اين جمع شركت كرده ايد؟ گفتم: طبق معمول, از طرف خودم. من مثل شما تصميم گيرنده نيستم. وقتي اين حرف را زدم كمي خودش را جمع و جور كرد.
سعي بادامچيان و غفوري فرد اين بود كه هرطور هست سيدعلي خامنه اي, از اعضاي اصلي حزب جمهوري, كه هنوز چندان چهرة شناخته شده يي نبود, به عنوان سخنران مراسم كه قرار بود در روز 26خرداد برگزار شود, معرفي شود. اما آن جمع اين نظر حزب جمهوري را نپذيرفت و خامنه اي مورد تاٌييد قرار نگرفت. بادامچيان كه به شدت دماغش سوخته بود, وقتي نتوانست پاي سيدعلي خامنه اي براي سخنراني مراسم سفت كند, با برافروختگي خطاب به حاضران گفت: حزب جمهوري نيازي به ائتلاف با گروههاي ديگر ندارد و همين فردا ما از طرف حزب جمهوري برگزاري مراسم جداگانه يي را در دانشگاه تهران اعلام مي كنيم و خواهيد ديد كه ميليونها نفر در آن مراسم شركت خواهند كرد. حاضران به اين تك روي حزب جمهوري اعتراض كردند و بادامچيان در آن جمع نتوانست خط خود را پيش ببرد و باز هم «بور» شد.
قرار شد براي تصميمگيري نهايي فرداي آن روز جلسة ديگري در همان ساختمان برگزار شود. من در ساعت مقرر ـ 3بعد از ظهرـ به همان محل رفتم. اسدالله بادامچيان و حسن غفوري فرد در روي مبلي لم داده بودند و به خواب چاشتگاهي فرورفته بودند. وقتي صداي پاي مرا شنيدند چشمهايشان را بازكردند و بي آن كه حرفي بزنند دوباره آنها را بستند. كمي بعد بلند شدند و گفتند تعجب مي كنيم كه كسي حاضر نشده است. من خودم را به كوچه علي چپ زدم و اظهار تعجب كردم. اما خوب مي دانستم كه به علت نفرتي كه از حزب جمهوري وجود دارد هيچكس حاضر نشده در جمع آنها شركت كند.
در آن روزها گردانندگان گروه «مؤتلفه» كه خود را صاحب اصلي انقلاب مي شمردند براي همه تكليف تعيين مي كردند. آنها بدون اين كه در انقلاب رنجي متحمل شده باشند و باري بر دوششان بوده باشد و خوني از دماغشان آمده باشد, بر سرير قدرت تكيه داده بودند و الدرم بلدرم مي كردند. غافل از اين كه هر بلندي پستي هم دارد و به قول معروف: «فوّاره چون بلند شود سرنگون شود».
در مراسمي كه در 26خرداد 58, در دومين سالگرد «درگذشت» دكتر شريعتي برگزار شد, سيدعلي خامنه اي بغل دست من نشسته بود. دكتر عباس شيباني هم در كنار او بود. خامنه اي وقتي مرا ديد گفت: آقا ما ديگر شما را زيارت نمي كنيم. كجا هستيد؟ گفتم: گرفتاريها زياد است. گفت: در جلسات رفقا, شما نيستيد. چرا؟ ما هميشه سراغ شما را مي گيريم. از جلسات رفقايشان اظهار بي اطلاعي كردم. گفت: مگر نمي دانيد ما حزب تشكيل داده ايم؟ خودم را بي اطلاع جلوه دادم. گفتم: اصلاً نمي دانستم. عجب! گفت: من هميشه در حزب هستم. مي خواهم شما را در اسرع وقت ببينم. گفتم: كجا؟ گفت: اتاق 13 در دفتر حزب جمهوري. آدرس دفتر را پرسيدم. گفت: روبه روي خيابان پامنار. با او قرار گذاشتم كه به دفتر حزب و اتاق 13 بروم. وقتي حرفهايش با من تمام شد در گوشي به عباس شيباني چيزي گفت و او را گويا تحريك كرد كه وقتي صحبتهاي سخنران آن مراسم ـ علي اصغر حاج سيدجوادي ـ تمام شد, يقه اش را بگيرد. نفهيمدم به عباس شيباني چه گفت و شيباني به سخنران مراسم چگونه برخورد كرد. اما از فحواي كلام معلوم بود كه مي خواست به سخنران اين پيام را برساند كه اينجا انقلاب اسلامي است كه حكومت مي كند, شما اينجا چه مي كنيد؟
در سال 1359 قرار بود در مراسم عزاداري در سراي دستمالچي, در بازار عباس آباد تهران, صادق قطب زاده سخنراني كند. او در آن روزها جزء چهره هاي مخالف رژيم به حساب مي آمد. داخل پاساژ از جمعيت پر بود و جاي سوزن انداختن نبود. من نيز در نزديكيهاي امامزاده زيد ايستاده بودم. اطراف سراي دستمالچي هم ازدحام زيادي بود. خميني كه در آن دوران به اشراقي گفته بود نقش مخالف را بازي كند, به اين مجلس فرستاده شد كه جلوِ سخنراني را قطب زاده را بگيرد و مردم را متفرق كند. سخنراني برگزار نشد, امّا خميني, بعدها, انتقامش را از حاج كريم دستمالچي كه برگزاركننده سخنراني بود, گرفت. بعد از 30خرداد سال 60, و تشديد كشتار و خفقان, حاج كريم دستمالچي به همراه حاج احمد جواهريان, از زندانيان سياسي دوره رژيم گذشته و يكي از خوشنام ترين بازاريان تهران, تيرباران شد. علت تيرباران كريم دستمالچي برگزاري مجلس سخنراني در بازار بود. او و حاج احمد جواهريان از مخالفان سرسخت مؤتلفه در بازار تهران بودند. خميني با تيرباران ناجوانمردانه آن دو, راه نفوذ هرچه بيشتر گردانندگان گروه بدنام «مؤتلفه» و قبضه كردن شريانهاي اصلي بازار را به دست آنها بازكرد. بازار در آن زمان كانون مخالفت با سياستهاي گروه «مؤتلفه» شده بود كه عسكراولادي گرداننده اصلي آن بود.
در سالهاي دهة 60, واردات و صادرات در دست «سازمان اقتصاد اسلامي» بود كه «مؤتلفه يي»ها و «روحانيت مبارز» گردانندگان اصلي آن بودند. ريش و قيچي واردات و صادرات كالا در دست آنها بود و نرخ گذاريها هم به دست آنها انجام مي شد. شركتهاي بسياري تشكيل شد كه بر سر آنها «آقازاده ها» بودند. مثلاً, يكي انحصار قند و شكر را, كه از نيازهاي روزمرّة مردم است, در انحصار خود گرفت و ديگري انحصار واردات آهن آلات را... هيچ حساب و كتابي هم در كار نبود. اين «ميوه چينان» منتسب به دستگاه حكومتي يا نورچشميهاي نزديك به گروه مؤتلفه, دست به هركاري كه در آن سودي متصور بود, مي زدند و از نتايج زيانبار آن بر روي كسبه و بازاريان جزء و صاحبان حرفه ها و كارگاههاي خرده پا باكي نداشتند چرا كه پشتشان به صاحبان قدرت و كارگزارانشان در بازار گرم بود و مي دانستند اگر قيصريه را هم به آتش بكشند هيچ حسابرسي و مكافاتي در ميان نخواهد بود. همانها كه سالها در تنزّه طلبي و جانماز آب كشيدن انگشت نما بودند, حالا در مسابقه مال اندوزي و كسب ثروت, گوي سبقت را از همگنان خود ربودند. امتيازها به بيوت فقها به عنوان حق حساب واگذار شد و مصباح يزدي ها و مكارم شيرازي ها وارد كننده قند و شكر شدند و كارخانه ها و معادنهاي پر رونق در اختيار امامي كاشاني ها و واعظ طبسي ها و شيخ محمد يزدي ها قرارگرفت كه در تمام عمرشان براي امرار معاش, حتي يك روز هم تن به كار يدي نداده بودند و پيش از آن بر تخت ولايت و حكومت تكيه بزنند, از طريق خواندن نماز بر ميّت و نماز وحشت روزگار مي گذراندند و حالا با فتواي دست و پابريدن و شلاق كش كردن آفتابه دزدها و كسبه خرده پا, ميخ قدرتشان را در بازار و جامعه استوار مي كردند و بر انبارهاي عمومي مواد غذايي و مايحتاج اوليه مردم, كه در اختيار بيوت فقها قرار گرفته بود, چنگ انداخته و مثل زالو به جان مردم افتاده بودند و از چپاول قوت لايموت آنها هم ابايي نداشتند.
چند سال پيش يكي از سران رژيم هزينه يكساله سفرهاي داخلي سيدعلي خامنه اي را 23ميليارد تومان گفته بود, يعني معادل حقوق چندين ميليون نفر در سال. چند روز قبل مسافري از ايران به پاريس آمده بود. او كه فرد مطلعي بود, اين مساٌله را با او درميان گذاشتم و گفتم چطور ممكن است هزينه سفرهاي خامنه اي در طي يكسال 23ميليارد تومان بشود. او در جوابم گفت: براي سفر خامنه اي به شهرها از يك هفته قبل سراغ همه مغازه هاي دور و نزديك محل سخنراني مي روند و از صاحبان هركدام مي پرسند كه روزي چقدر فروش دارند و همان مبلغ را به آنها مي دهند كه براي مسائل امنيتي مغازه هايشان را بازنكنند. از آن گذشته, براي اين كه نشان دهند «امت هميشه در صحنه» همچنان در صحنه حضور دارد از شهرهاي اطراف بسيجي ها و پاسداران و خانواده هايشان را با صرف هزينه هاي كلان به محل سخنراني مي آورند.
اما اعتصاب يكپارچه بازاريان در شهرهاي مهم ايران بساط همه اين صحنه آراييهاي آخوندي را به هم زد. رژيم ولايت سالهاي متمادي تلاش كرد كه به همه بباوراند كه قاطبه مردم هنوز هم پشتيبان رژيم اند و با چند برابر كردن راٌي هاي ريخته شده در صندوقهاي انتخابات فرمايشي, پايه هاي اجتماعي حكومت مبتني بر ظلم و جورش را استوار و پابرجا نشان دهد, اما, اين اعتصابهاي يكپارچه نشان داد كه «خانه از پاي بست ويران است».
وقتي كه بازار ـ پايگاه سنتي آخوندها و از كانونهاي اصلي حمايت از آنها ـ در برابر سياستهاي خانمانسوز اقتصادي دولت پاسداران به پامي خيزد و دربرابر آن به مقابله جويي مي پردازد, ديگر نمي توان ادعا كرد كه دانشجويان و زنان و معلمان و كارگران و اقشار ستمكش جامعه كه سالها در زير فشارهاي كمرشكن اقتصادي و اجتماعي جانشان به لب رسيده است, همچنان مدافع پابرجاي اين رژيم اند.
بعد از انقلاب آخوندها هرگاه مي خواستند عليه جرياني وارد صحنه شوند با بستن بازار, از طريق «انجمن اسلامي اصناف», جوّ ارعاب به وجود مي آوردند. في المثل در مرداد ماه سال 1358 كه خميني دستور حمله به كردستان را صادر كرد, همين اعضاي گروه «مؤتلفه» بودند كه در بازار به راه افتادند و با فرياد «ببنديد ـ ببنديد» بازاريان را واداركردند كه مغازه هايشان ببندند و به طرف نخست وزيري حركت كنند تا از آنجا به كردستان اعزام شوند. در آن روز من كه در كناري ايستاده بودم و شاهد اين صحنه بودم فرياد زدم «اين برادركشي است, با اينها نرويد. ما مي رويم به دفتر آيت الله طالقاني ببينيم قضيه از چه قرار است». حاج مصطفي افخمي حرف مرا تاٌييد كرد. صف مؤتلفه شكست. نتوانستند دسته مهمي راه بيندازند. «العباس واويلا» گويان به راه افتادند. سر بازار سبزه ميدان كمتر از صد نفر بودند. اسدالله قديري و اكبر كريمي, سردسته چماقداران اوباش براي من خط و نشان مي كشيدند.
به دفتر آيت الله طالقاني رفتم. تلفنهاي بسياري به كردستان شد. اصل خبر حمله به مسجد, كه مستمسك اين قشون كشي به كردستان قرارگرفته بود, دروغ بود. هيچ گروهي به مسجدي حمله نكرده بود. اساساً هيچ حمله يي صورت نگرفته بود و همانجا تكذيب شد. آخوندها مي خواستند با اين حمله قدرت نمايي از خود نشان دهند و فضاي پرجوششي را كه پس از هجوم به روزنامه آيندگان و به دنبال آن پيش آمده بود, ببندند و به جاي آن فضاي رعب و وحشت برقراركنند.
در اين ميان گروه «مؤتلفه» در بازار ميداندار اصلي بود و تلاش بسيار داشت كه بازار پرتب و تاب ماههاي اوليه پس از انقلاب را به محيطي رام و تسليم در برابر مقاصد سركوبگرانه خميني و دارو دسته ارتجاعي او تبديل كند.
پيوند گردانندگان گروه «مؤتلفه» با خميني به سالهاي اوليه دهه چهل برمي گردد. خميني پس از درگذشت آيت الله بروجردي در 8فروردين 41, آخوند سرشناسي نبود. پس از مخالفتش با تصويت لايجه «انجمنهاي ايالتي و ولايتي» در دولت اسدالله علم نامش بر سر زبانها افتاد. تا آن هنگام حتي گردانندگان «هياٌتهاي مؤتلفه اسلامي» نيز نام او را نشنيده بودند. اسدالله بادامچيان, از سران اين «هياٌتها» در اين باره در كتاب «هياٌتهاي مؤتلفه اسلامي» (چاپ تيرماه 1362, ص54) مي نويسد: «... در قم همان روزي كه آيت الله بروجردي فوت كرده بودند, ما مجبور شديم شب بمانيم, و چون هيچ مسافرخانه يي جاي خالي نداشت, ما به ناچار شب به منزل يكي از برادران كه طلبه فاضلي بود, رفتيم و در منزل او مانديم. در آنجا صحبت از مرجع تقليد آينده شد. آن برادر فاضل گفت كه عده يي از نجف مطرح هستند مثل مرحوم آيت الله حكيم, مرحوم آسيد عبدالهادي شيرازي, مرحوم آيت الله شاهرودي و آيت الله خوئي. اينها مطرح اند و در ايران نيز آقايان مرحوم آيت الله ميلاني در مشهد و در قم آيت الله گلپايگاني, آيت الله نجفي و شريعتمداري مطرح اند. لكن آن كس كه بيش از همه شايستگي دارد و بين اهل علم مطرح است حاج آقا روح الله خميني است كه ما در آنجا گفتيم كه پس چرا سر و صداي ايشان كمتر از بقيه است, گفتند اصلاً ايشان اخلاقاً اين طوري است, يعني جايي نمازي به پيشنمازي نمي خواند و فقط درس مي دهد... جالب اينجا بود كه ايشان حتي رساله عمليه نيز منتشر نكرده بود».
«مؤتلفه» در سال 1342 از تركيب سه هياٌت مذهبي به وجود آمد. اعضاي اوليه آن از كاسبان جزء يا شاگردان بازار بودند. بعد از ترور حسنعلي منصور, سران گروه «مؤتلفه», از جمله حبيب الله عسكراولادي, حاج هاشم اماني, حيدري و... به زندان افتادند و اكثراً در نيمه بهمن سال 1356, در مراسمي با سرسپاري به رژيم شاه و فرياد دسته جمعي «سپاس شاهنشاها» از زندان آزاد شدند و پس از آزادي از زندان به مبارزه با مجاهدين پرداختند و آنها را دشمن اصلي خود شمردند و فعاليتهاي «مبارزاتي» خود را عليه آن سازمان سمت و سو دادند. آنها به پشتوانه سالهايي كه در زندان با مشكل اصلي ذهني شان يعني مساٌله «نجس و پاكي» دست و پنجه نرم مي كردند و به «اصحاب ملاقه» معروف بودند, بر سفره آماده انقلابي كه با خون دهها هزار شهيد رنگين شده بودند نشستند و سكاندار اصلي انقلاب شدند و بر شريانهاي اصلي اقتصاد به ويژه بازار, چنگ انداختند و مغول وار به چپاول سرمايه هاي ملي و دسترنج مردم پرداختند و تصميم گيرنده سرنوشت ملت شدند و نه تنها بر بازار بلكه بر كميته امداد امام, بنياد شهيد, دادستاني, زندان اوين, قوه قضاييه و وزارت بازرگاني و ... چنگ انداختند. مانند حجتيه يي ها كه آنها نيز به همين شيوه عمل كردند, مثلاً كمال خرازي كه پدرش سيدمهدي خرازي روبه روي مسجد حاج سيد عزيزاالله قرقره فروشي داشت و لبّاده مي پوشيد و از كار سياسي سخني به ميان نمي آورد.
البته هنر اصلي اين جماعت كه اسدالله لاجوردي سمبل آن است به قول احمد شاملو, «كت بسته به مسلخ بردن» است و در كنار آن, ولع سيري ناپذيرِ اندوختن مال و منال و چنگ انداختن بر هر وسيله يي كه از آن بتوان كوه اندوخته ها را قطورتر و بالابلندتر كرد. افشاگري عباس پاليزدار, پرده از روي گوشه يي از چپاولگريهاي گردانندگان «مؤتلفه» و همدستان ولايت مدار آنها برداشته است.
بعد از انقلات «مؤتلفه»يي ها همگي از شغل قبلي شان در بازار و دلالي فاصله گرفتند و به كسب و كارهاي پردرآمد ميلياردي روي آوردند كه راه و وسيله آن را خميني و جانشينانش در اختيارشان قرارداده بودند.
مؤتلفه يي ها از قبيل حاج مهدي شفيق و سيدمحمود ميرفندرسكي در دهه 1340 نخود و لوبيا فروشي داشتند و در كيسه پلاستيكي مي ريختند و با دوچرخه و موتور به بقاليها مي دادند. اما همانها حالا جزء گردانندگان مملكت شده اند و هيچ خدايي را بنده نيستند و از طريق انجمنهاي اسلامي بازار فرامين حكومت را بر بازاريان تحميل مي كنند.
در سال 1361 علي اصغر رُخ صفت با محافظانش به بازار فرش فروشها كه قبلاً در آنجا مغازه داشت, مي رود. يكي از بازاريان در حين عبور او از جلوِ مغازه اش, به جاي سلام و تعظيم و تكريم سرفه مسخره آميزي مي كند. فرداي آن روز دادستاني ورقه يي براي آن شخص مي فرستد مبني بر اين كه فوراً خود را به دادستاني زندان اوين معرفي كند. فردا كه خود را به زندان اوين معرفي مي كند, او را يكراست به زندان مي فرستند. مي گويد به حضرت عباس چك و سفته ام واخواست مي شود. او را با فحش و پس گردني به داخل بند مي فرستند. بعد از چند ماه اسدالله لاجوردي او را احضار مي كند و به او مي گويد حواست را جمع كن, دفعه آخرت باشد كه از اين غلطها مي كني! اين بازاري سرشناس مي گفت: در اوين هر شب صداي تير خلاص زدن را شمارش مي كرديم. مثل روز قيامت بود.
در همان سالها بازاريان خوشنام و مبارزي مانند حاج محمد مصباح را با همه خانواده اش, ازجمله دختر 13ساله اش فاطمه, تيرباران كردند. هم چنين علي اصغر زهتابچي, حاج احمد جواهريان, حسين تهراني كيا, حسين سنجري با سه برادرش, عطاءالله محموديان, حيدر نياكان, رضا واشوئي, ناظمي, اوسطي, ضابطي, صادق كاتوزيان و بسياري ديگر, مانند حاج محمد مصباح, به خاطر حمايتشان از مجاهدين اعدام شدند. و بازاريان ديگري مانند كريم دستمالچي و سيد محمدعلي جلالي تهراني نيز به خاطر مخالفتهايشان با حكومت ولايي به جوخه تيرباران سپرده شدند. اينها همگي از چهره هاي سرشناس و معتبر بازار تهران بودند.
طيفهاي ديگري از بازاريان كه مقلّد آقايان شريعتمداري, گلپايگاني, نجفي مرعشي, خوئي و... بودند و با مؤتلفه يي ها مخالفت مي كردند, فرزندانشان آماج كينه كشيهاي مؤتلفه يي ها قرار گرفتند و به جرم حمايت از گروههاي سياسي دستگير و اعدام شدند. من بسياري از اين نمونه بازاريان را مي شناسم كه در سي سال حاكميت آخوندها دستگير و شكنجه شدند و سالها در زندان ماندند و بعضاً هم اكنون در زندان به سر مي برند.
بعد از بمباران پايگاههاي مجاهدين خلق در عراق توسط آمريكاييها و انگليسها, اكثر بازاريان سرشناس و سابقه دار احضار و بعضاً دستگير شدند و هم اكنون نيز در زندان به سر مي برند. به آنها مي گفتند ما مي دانيم كه بازاريها براي مجاهدين كمك مالي به عراق مي فرستند.
در اين سي سال جلسات مذهبي بسياري را روحانيون غير دولتي اداره مي كردند. بسياري از پيشنمازهاي غيرحكومتي مورد توجه عامه مردم بوده اند و مردم براي پيشنمازهايي كه وابسته به حكومت نيستند حرمت زيادي قائل اند. اخيراً در يكي از مساجد خيابان عين الدوله, اطلاعاتي ها براي سلامتي خامنه اي صلوات مي فرستند. مردم با آنها همراهي نمي كنند. نكته مهم اين است كه بعضاً از بازاريان سيدعلي خامنه اي را كه روضه خوان ترياكي و دست چندمي بوده مي شناسند. او از همين بازاريان وجوهات شرعيه مي گرفت. حالا مدعي مرجعيت شيعيان جهان است و در قصرهاي تابستاني آمل و مشهد سرگرم تدريس درسهاي حوزوي است و شاگرداني از قبيل سعيد امامي, علي فلاحيان, سعيد مرتضوي و محسني اژه يي و حسينيان تربيت مي كند!
در قرن گذشته هميشه بازار در برابر ستمگريهاي حكومت ها ايستادگي مي كرد. نمونه بارز آن خيزشهاي بازاريان, به خصوص در تهران و تبريز, است كه سرانجام حكومت خودكامه محمد علي شاه را به زانو درآورد و زمينه ساز فتح تهران و پيروزي جنبش مشروطه شد. البته در همان دوراني كه بازاريان تهران و تبريز همگام با مشروطه خواهان با حكومت استبدادي مبارزه مي كردند, شيخ فضل الله نوري, مقتداي خميني, در تهران و همتاي او شيخ هاشم دَوَچي در تبريز با ايادي حكومت محمدعلي شاه عليه آزاديخواهان همگام بودند و پس از فتح تهران نيز مكافات اعمال خود را از نمايندگان مردم دريافت كردند.
در خيزشهاي دوران انقلاب در سال 1357 نيز قاطبه بازاريان با حكومت مستبد شاه به مبارزه پرداختند و بسياري از آنها يا فرزندانشان در اين راه جان باختند, در حالي كه خميني و همدستانش از قبيل بهشتي در پنهان با گردانندگان رژيم شاه در ماههاي آخر حكومتش سرگرم بند و بست و مذاكره براي انتقال آرام قدرت بودند.
بازاريان نه تنها در جنبش مشروطه در مبارزه با سياستهاي دربار قاجاري وابسته به تزار روس در صفوف مقدم بودند, بلكه در جنبش ملي شدن صنعت نفت به رهبري دكتر مصدق نيز به جدّ از دولت مصدق پشتيباني مي كردند و در قيام سي تير سال 1331, اين همگامي را به نحو بارزي نشان دادند و باعث سقوط حكومت چند روزه قوام السلطنه شدند. مرحوم حاج حسين شمشيري يكي از بازاريان طرفدار پروپا قرص دكتر محمد مصدق بود. در انقلاب سال 1357 نيز اعتصاب يكپارچه بازاريان در سراسر كشور يكي از عوامل بسيار مؤثر در سرنگوني نظام سلطنتي بود.
بعد از انقلاب بازار منطقة آزاد شده بود. ميليشياهاي مجاهدين خلق روزنامه مجاهد را در داخل بازار به فروش مي رساندند و از بدنه نيروهايي كه طرفداري از رژيم مي كردند, روز به روز كاسته مي شد. امروز نسل عوض شده است. پدران اين نسل با اين باندهاي سياه كه بر بازار چنبر زده بودند, مخالفت مي كردند. آخوندها با ارعاب توانستند پيشنمازهاي دولتي, مانند شيخ غلامرضا رضواني را در مساجد بازار بگمارند.
طبق اخباري كه از ايران شنيده ام, بسياري از بازارياني كه فرزندان يا بستگانشان در پايگاه اشرف هستند, مخفيانه براي ديدار فرزندان يا بستگانشان به اشرف رفته اند و بسياري هم به همين جرم در زندان به سرمي برند.
بازار مركز پخش اخبار و اطلاعات ضد رژيم بوده و هست. از اين كانون در كمترين زمان اخبار ستمگريهاي عوامل رژيم در ميان توده مردم پخش مي شود. روزي كه احمد جواهريان را در مغازه اش دستگير كردند, همه بازاريان ديدند كه او را با دستبند روانه زندان كرده اند. او چهره شناخته شده يي بود. يا شبي كه براي دستگيري حسين تهراني كيا به خانه اش حمله كردند, صبح فرداي آن روز اين خبر در همه بازار پخش شده بود و خبر مهم آن روز بازار بود. او را تيرباران كردند. همين حمله و هجوم و دستگيريها و سپس, اعدامها در شهرستانها هم بوده است. يكي از بازاريان مشهد مي گفت: زماني كه در زندان وكيل آباد مشهد زنداني بود, 35 افسر ـ از ستوان دوم تا سرگردـ را در زندان ديده است كه از طرفداران گروههاي سياسي بودند و رژيم همگي را اعدام كرده است.
اياديِ تا دندان مسلح رژيم نيمه شبها مثل ماٌموران گشتاپو, براي دستگيري فرزندان بازاريان به خانه هايشان هجوم مي بردند. هزاران دختر و پسر همين بازاريان را به جرمهاي واهي, شكنجه و اعدام كرده اند. در حقيقت كمتر كسي هست كه در سي سال گذشته صابون اين رژيم به جامه اش نخورده باشد.
اين رژيم به ياري كدام قشر و طبقه از مردم, كه ادعا دارد بيش از 90درصدشان حامي اش هستند, به حكومت ادامه مي دهد؟ دانشجويان, كارگران, معلمان, كارمندان, زنان, كسبه يا بازاريان, بازنشستگان و...؟ مگر جز اين است كه تا كنون ادامه حكومت مبتني بر ظلم و جهل آخوندها فقط در سايه سركوب عريان ممكن شده است؟ و گرنه چه نيازي بود كه رژيم در يك روز 30 نفر را به طور علني و در معرض ديد همگان اعدام كند؟ اعدام علني در ميدانها و معابر عمومي فقط براي ايجاد رُعب و وحشت در ميان مردم است و جلوگيري از خيزشهاي آنها و لاغير. علت آفتابه به گردن جوانان معترض انداختن و در كوي و برزن آنها را چرخاندن و مانند اشغالگران بيگانه مردم بي گناه را تحقير كردن آيا جز براي حصول چنين مقصودي صورت مي گيرد؟ در كدام كشور دنيا نظير اين رفتار توهين آميز و غيرانساني را مي توان ديد, جز در حكومت «ولايت مطلقه فقيه» كه به حق بايد گفت استبداد مطلقه يك مشت فاسدِ چپاولگر و آدمكش.
نكته مهم اين است كه ميليونها نفر در بازارهاي سراسر ايران به عنوان دستفروش, واسطه, حسابدار و... شبانه روز كار مي كنند و از ابتدايي ترين حق و حقوق انساني محرومند و از اقشار محروم جامعه مي باشند. حقوق و دستمزد اين قشر از حقوق كارمندان دولتي بسيار كمتر است. پتانسيل بسياري در آنجا هست. اينان عملكرد سران حكومت را با گوشت و پوست خود احساس كرده اند و در معرض انواع تبعيضات قرار داشته و سياسي شده اند. اعتصاب يا تحصّن بازاريان هميشه اين معني را دربرداشته است كه جامعه آبستن حوادث غيرقابل پيش بيني است. از همين روست كه گردانندگان حكومت ولايي اين همه از اعتصاب بازاريان مي ترسند. مي دانند كه اين گونه اعتصابها به سرعت سراسري مي شود و جلوگيري از آن با فشار و سركوب و كشتار, سخت و گاه ناممكن است. به خاطر اهميت بسيار زياد بازار در امر مبارزه بود كه خميني هشدار مي داد واي به روزي كه بازار عليه حكومت به پاخيزد. اگر جز اين بود چرا در همين اعتصاب گسترده و سراسري بازاريان شهرهاي مهم ايران, خامنه اي و احمدي نژاد به دست و پا افتادند و ناچار شدند به خواستهاي بازاريان تن بدهند و از تحميل ماليات جديد دست بكشند.
واقعيتهاي تاريخي نشان داده است كه با سركوب عريان نمي توان براي هميشه بر مردمي كه دربرابر رژيمهاي سركوبگر به مبارزه برمي خيزند, حكومت كرد و سرانجام عزم جزم آنها براي رهايي از چنگ حكومت ظالم, بساط ستمگران را درهم خواهد پيچيد.
آنچه كه ترديدبردار نيست اين است كه هيچ حكومتي با ايجاد رُعب و وحشت و اعدام و بستن فضاهاي سياسي و تنفسي مردم و فشار غيرقابل تحمل بر آنها نتوانسته است دوام خود را تضمين كند. حكومت قرون وسطايي خامنه اي نيز سرانجامي بهتر از حكومتهاي «توتاليتر» ديگر ندارد و به سرنوشت همانها دچار خواهد شد. حاكميت در اين سي سال باد كاشته است و اكنون زمان آن رسيده كه توفان دروكند.
2008/10/26 5 آبان 1387