|+|
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 13:11  توسط دانشجو
|
به تو می آموزم كه گذشت آن زمانها كه كلام كنج زندان دهان من و تو می پوسید حرف را باید زد به زبان همه كس به تو می آموزم كه چطور عشق را در دل خود ضرب كنی و سپس بر همگان تقسیمش و چطور نا مساوی ها را به تساوی بكشی به تو می آموزم لحظه های گذران هستی چه بهایی دارند؛ هر زمان گلبرگی از گل عمر من و تو به زمین می افتد پس بیا بوی خوش خوبی را به همه هدیه كنیم